تاریخ و فرهنگ

آبروریزی بزرگ بریتانیا در کارتاخنا؛ داستان جنگی که با یک گوش شروع شد

تصور کنید در صحن علنی پارلمان بریتانیا ایستاده‌اید؛ جایی که سیاستمداران با کلاه‌گیس‌های سفید و عباهای بلند درباره سرنوشت امپراتوری بحث می‌کنند. ناگهان مردی به نام رابرت جنکینز، ناخدای یک کشتی بازرگانی، با چهره‌ای برافروخته جلو می‌آید و بطری کوچکی را از جیبش بیرون می‌کشد. داخل بطری، در میان مایعی تیره، چیزی شبیه به یک تکه چرم خشک‌شده غوطه ور است؛ یک گوش انسان.

او با صدایی لرزان رو به نمایندگان فریاد می‌زند که اسپانیایی‌ها این بلا را سر من آوردند. این صحنه تئاترگونه، در سال 1738 جرقه‌ای برای شروع یکی از عجیب‌ترین نبردهای تاریخ شد؛ نبردی که در کتاب‌ها به جنگ گوش جنکینز معروف است. در این مقاله همراه گردشی تاپ باشید تا صفحات تاریخ را ورق بزنیم و پرده از حقایق این نبرد برداریم.

اولین جرقه‌های جنگ گوش جنکینز
منبع عکس: warhistory

ماجرای آن شب کذایی؛ اولین جرقه‌های شروع جنگ

همه چیز از یک بازرسی دریایی ساده در نزدیکی سواحل فلوریدا آغاز شد. سال 1731 بود؛ یعنی 7 سال قبل از آنکه جنگی شروع شود. گارد ساحلی اسپانیا، کشتی جنکینز به نام ربکا را به ظن قاچاق متوقف کرد. در آن زمان، اسپانیا به شدت روی تجارت در آب‌های آمریکای جنوبی حساس بود و بریتانیایی‌ها را دزد دریایی می‌دانست.

طبق ادعای جنکینز، فرمانده اسپانیایی که از گشتن کشتی و پیدا نکردن طلای زیاد کلافه شده بود، او را به دکل کشتی بست. سپس با شمشیر، گوش چپ جنکینز را برید و در حالی که آن را جلوی صورت ناخدا گرفته بود، گفت:

این را با خودت به لندن ببر و به پادشاهت نشان بده؛ اگر او هم اینجا بود، همین بلا را سرش می‌آوردم.

جنکینز گوش بریده‌اش را دور نینداخت. او آن را در نمک و الکل نگه داشت و به لندن بازگشت. اما جالب است بدانید که در آن زمان، دولت بریتانیا اصلا علاقه‌ای به شروع جنگ نداشت و شکایت او را نادیده گرفت. گوش جنکینز به مدت 7 سال در یک بطری، روی طاقچه خانه‌اش خاک خورد، تا اینکه بادهای سیاست تغییر جهت دادند.

آغاز جنگ گوش جنکینز
منبع عکس: warfarehistorynetwork

پارلمان لندن و جادوی گوش در بطری

7 سال از آن حادثه گذشته بود و رابرت جنکینز عملا فراموش شده بود. اما در سال 1738، فضای سیاسی بریتانیا تغییر کرد. مخالفان دولت رابرت والپول (نخست‌وزیر وقت) به شدت به دنبال بهانه‌ای بودند تا با اسپانیا وارد جنگ شوند و بازارهای ثروتمند آمریکای جنوبی را تصاحب کنند. آن‌ها نیاز به یک نماد مظلومیت داشتند و اینجا بود که ناخدا جنکینز دوباره فراخوانده شد.

جنکینز به صحن پارلمان آمد. او داستان بریدن گوشش را با آب و تاب تعریف کرد و در لحظه‌ای حساس، آن بطری مشهور را از زیر عبایش بیرون آورد و نشان داد. نمایندگان با دیدن گوش سیاه و چروکیده او، شوکه شدند. وقتی از او پرسیدند در آن لحظه که گوشت را می‌بریدند چه حسی داشتی؟ او با هوشمندی سیاسی پاسخ داد:

روحم را به خدا و جانم را به وطنم سپردم.

این جمله مثل بمب در لندن صدا کرد.

روزنامه‌ها پر شد از کاریکاتورهای پادشاه اسپانیا که در حال بریدن گوش ملوانان بریتانیایی بود. مردم در خیابان‌ها فریاد می‌زدند که انتقام گوش جنکینز را بگیرید. نخست‌وزیر که مخالف جنگ بود، تحت فشار شدید افکار عمومی مجبور شد در اکتبر 1739 رسما به اسپانیا اعلام جنگ کند.

اهداف واقعی پشت پرده: جنگ بخاطر گوش یا گنج؟

بیایید صادق باشیم؛ هیچ پادشاهی برای گوش یک ملوان، میلیون‌ها پوند خرج جنگ نمی‌کند. گوش جنکینز فقط یک بهانه برای افکار عمومی بود.

بریتانیا طبق قراردادهای قدیمی حق داشت سالانه مقدار محدودی برده و کالا به مستعمرات اسپانیا بفروشد. اما بریتانیایی‌ها تشنه سود بیشتر بودند و مدام قاچاق می‌کردند. اسپانیایی‌ها هم با خشونت کشتی‌ها را بازرسی می‌کردند. بریتانیا می‌خواست با این جنگ، انحصار تجارت در دریای کارائیب را به دست بگیرد.

بنادر ثروتمندی مثل کارتاخنا در کلمبیای امروزی، انبار طلا و نقره اسپانیا بودند. لندن فکر می‌کرد با یک حمله برق‌آسا می‌تواند رگ حیاتی ثروت اسپانیا را قطع کند.

نتیجه جنگ گوش جنکینز
منبع عکس: historic-uk

شعله‌های جنگ و شکستی که بوی بیماری می‌داد

جنگ شروع شد، اما آن‌طور که بریتانیایی‌ها فکر می‌کردند پیش نرفت.

بریتانیا بزرگترین ناوگان دریایی تاریخ خود تا آن زمان (186 کشتی و 30 هزار سرباز) را به سمت بندر کارتاخنا فرستاد. اما آن‌ها با سد محکمی به نام «بلاس د لزو»، دریادار یک‌چشم و یک‌پای اسپانیایی روبرو شدند که یکی از بزرگ‌ترین دریاداران دوران بود.

علاوه‌بر این، بیماری نیز مانند سد محکمی جلوی سربازان بریتانیایی ایستاد. بیشتر از گلوله‌های اسپانیایی، تب زرد و مالاریا ارتش بریتانیا را قلع و قمع کرد. از هر 10 سرباز، 9 نفر بر اثر بیماری مردند. بریتانیا با شکستی سنگین و شرمساری بزرگ عقب‌نشینی کرد.

این جنگ به قدری طولانی شد که در نهایت با «جنگ جانشینی اتریش» ادغام شد و به یک درگیری بزرگ اروپایی تبدیل گشت که تا سال 1748 ادامه داشت.

در بریتانیا چنان به پیروزی در این جنگ مطمئن بودند که قبل از پایان نبرد، مدال‌های پیروزی ضرب کردند. اما بعد از شکست سنگین، تمام آن مدال‌ها را مخفی یا ذوب کردند تا یادآور آن آبروریزی نباشد.

نتیجه‌گیری؛ وقتی یک گوش، نقاب طمع شد

جنگ گوش جنکینز به ما می‌آموزد که در دنیای سیاست، حقیقت معمولا قربانی روایت‌های جذاب می‌شود. رابرت جنکینز و گوش معروفش، تنها بازیگرانی در یک تئاتر بزرگ بودند که توسط بازرگانان ثروتمند لندن کارگردانی می‌شد. هزاران سرباز در سواحل کارائیب جان باختند و کشتی‌های بی‌شماری به قعر دریا رفتند؛ نه برای دفاع از شرف یک ملوان، بلکه برای جابه‌جا کردن مرزهای تجارت برده و طلا.

ترتیب ستاره‌های امتیازدهی از راست به چپ می‌باشد.
0 / 5 میانگین امتیازات 0 تعداد کل امتیازات 0

رتبه صفحه شما:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا