از جادوی وایکینگها تا اژدهایان چینی؛ رازهای نهفته در دل شفق قطبی

برای هزاران سال، ساکنان مناطق قطبی شبهای بلند و تاریک خود را با نگاه به آسمانی سپری میکردند که ناگهان با پردههایی لرزان از نورهای سبز، صورتی و بنفش جان میگرفت. برای انسان باستان، این منظره تنها یک پدیده جوی ساده نبود؛ بلکه دریچهای بود به دنیای ماوراءالطبیعه، پیامی از سوی خدایان یا نبردی میان نیروهای خیر و شر.
شفق قطبی، که در نیمکره شمالی با نام علمی Aurora Borealis شناخته میشود، در حقیقت از برخورد ذرات باردار خورشیدی با میدان مغناطیسی زمین به وجود میآید. وقتی این ذرات پرانرژی با اتمهای اکسیژن و نیتروژن در لایههای بالایی جو برخورد میکنند، انرژی خود را به شکل فوتونهای نور آزاد کرده و تابلویی نقاشی را در پهنای آسمان پدید میآورند که از نظر علمی، یکی از باشکوهترین نمایشهای الکترومغناطیسی منظومه شمسی است.
اما پیش از آنکه فیزیک مدرن، فرمولها و تلسکوپها راز این پدیده را فاش کنند، انسانها با ابزار «روایت» و «اسطوره» به استقبال آن میرفتند. در هر گوشه از جهان، از دشتهای یخزده سیبری تا جنگلهای نروژ، شفقهای قطبی معنایی متفاوت داشتند. گاهی به عنوان ارواح نیاکان که در حال پایکوبی هستند، گاهی به عنوان نشانی از بدشگونی و جنگهای پیشرو و گاهی هم به عنوان مسیری جادویی که زمین را به قلمرو جاودانگی پیوند میداد.
در این مقاله در گردشی تاپ از مرزهای دانش عبور کرده و به اعماق تاریخ و فرهنگ سفر میکنیم تا ببینیم این رقصندههای آسمانی چگونه در تخیل اقوام مختلف ریشه دوانده و بخشی از هویت معنوی بشر شدهاند.

ریشهشناسی نام: وقتی اساطیر به علم هویت میدهند
نام علمی شفق قطبی، یعنی Aurora Borealis، ترکیبی شاعرانه از دو واژه باستانی است که اولین بار در قرن هفدهم میلادی (توسط پیر گاسندی یا به روایتی گالیله) برای توصیف این پدیده به کار رفت. این نامگذاری نشان میدهد که حتی دانشمندان عصر نوزایش نیز نمیتوانستند شکوه این پدیده را بدون استعارههای اساطیری توصیف کنند.
الف) آرورا: الهه سپیدهدم
در اساطیر رومی، آرورا الههای است که هر بامداد پیش از برآمدن خورشید، در آسمان پرواز میکند تا نویدبخش آغاز روز باشد. او با ارابهای درخشان حرکت کرده و جاده را برای برادرش سول (خورشید) باز میکند. از آنجا که نورهای شمالی نیز مانند سپیدهدم، تاریکی شب را میشکافند و رنگهایی مشابه طلوع خورشید دارند، نام این الهه برای این پدیده برگزیده شد. در واقع، شفق قطبی به مثابه یک سپیدهدم شبانه در نظر گرفته میشد.
ب) بوریاس: خدای باد شمال
واژه دوم از نام بوریاس در اساطیر یونان گرفته شده است. او یکی از چهار آنموی (خدایان باد) و فرمانروای بادهای سرد شمالی بود. یونانیان بوریاس را موجودی قدرتمند، تندخو و بالدار تصور میکردند که از سمت کوههای تریس میوزید و سرما را با خود میآورد.
ترکیب دو جهان
وقتی این دو نام در کنار هم قرار میگیرند، عبارت «سپیدهدم شمالی» پدید میآید. این نامگذاری پارادوکسی زیبا را در خود دارد؛ چرا که سپیدهدم معمولا مژدهدهنده خورشید است؛ اما در قطب، این سپیدهدم (شفق) در دل سیاه شب و بدون حضور خورشید رخ میدهد.
در نیمکره جنوبی، این پدیده با نام Aurora Australis شناخته میشود. اوسترالیس به معنای جنوبی است که ریشه در نام آوستر، خدای باد جنوب در اساطیر روم دارد.

شفق قطبی در باور اقوام شمالی: از زره والکریها تا دم روباه جادویی
برای مردمی که در دایره قطب شمال زندگی میکردند، شفق قطبی تنها یک تصویر زیبا نبود، بلکه بخشی از نظام اعتقادی و معیشتی آنها محسوب میشد. در اینجا به سه روایت کلیدی از سه فرهنگ مختلف شمال اروپا میپردازیم.
الف) وایکینگها: نبرد، شکوه و پل بایفراست
در اساطیر نورس، شفق قطبی با مفهوم جنگجویی و پاداش اخروی گره خورده بود. دو باور اصلی در این میان وجود داشت که عبارتنداز:
- زره والکریها: والکریها زنان جنگجوی نیمهخدایی بودند که بر فراز میدانهای جنگ پرواز میکردند تا شجاعترین کشتهشدگان را انتخاب کرده و به تالار اودین (والهالا) ببرند. وایکینگها معتقد بودند نورهای لرزان و درخشان شفق، در حقیقت بازتاب نور از زرهها، کلاهخودها و نیزههای والکریهایی است که در حال تاختوتاز در آسمان هستند.
- پل بایفراست: برخی دیگر معتقد بودند این نورهای رنگین، همان پل لرزان و جادویی بایفراست است که دنیای انسانها (میدگارد) را به قلمرو خدایان (آزگارد) متصل میکند.
ب) فنلاندیها: روباه آتشین
در فرهنگ عامیانه فنلاند، واژه شفق قطبی به صورت “Revontulet” ترجمه میشود که معنای تحتاللفظی آن «آتشهای روباه» است.
فنلاندیهای باستان معتقد بودند یک روباه جادویی در حال دویدن میان تپههای برفی است و دم بزرگ و پرپشت او با برخورد به کوهها، جرقههایی به آسمان پرتاب میکند. این جرقهها در تماس با جو به رنگهای درخشان تبدیل میشوند. این روایت برخلاف نگاه جنگجویانه وایکینگها، جنبهای شاعرانه به طبیعت میداد.
ج) قوم سامی: احترام و ترس
قوم سامی یا بومیان لاپلند (شمال سوئد، نروژ و فنلاند)، نگاهی آمیخته به احترام و ترس به شفق داشتند. آنها معتقد بودند این نورها ارواح گذشتگان هستند.
سامیها اعتقاد داشتند که در هنگام حضور شفق باید سکوت کرد. آنها به فرزندانشان میآموختند که زیر این نورها سوت نزنند یا بلند صحبت نکنند. زیرا معتقد بودند این کار باعث جلب توجه ارواح میشود و ممکن است شفق پایین بیاید و فرد را با خود به آسمان ببرد یا سرش را از تن جدا کند.

شفق قطبی در باور اینویتها: بازیهای آسمانی و ارواح سرگردان
برای اقوام اینویت که در سردترین و دورافتادهترین نقاط زمین زندگی میکردند، شفق قطبی که به آن Aqsarniit میگفتند، تنها یک منظره گذرا نبود؛ بلکه بخشی از زندگی روزمره و جهانبینی آنها محسوب میشد. باورهای آنها ترکیبی از شادی، ترس و ارتباط عمیق با دنیای مردگان است.
الف) بازی فوتبال در آسمان!
یکی از مشهورترین و عجیبترین اساطیر اینویتها درباره شفق قطبی، مربوط به بازی فوتبال است؛ اما نه یک بازی معمولی.
بسیاری از قبایل اینویت در کانادا معتقد بودند که شفق قطبی، ارواح مردگان است که در حال بازی فوتبال در پهنه آسمان هستند. نکته غافلگیرکننده این است که آنها معتقد بودند توپ این بازی، جمجمه یک گراز دریایی (Walrus) است. آنها با دیدن حرکات سریع و پرشتاب نورها در آسمان، تصور میکردند که ارواح با هیجان به این جمجمه ضربه میزنند و در آسمان میدوند.
جالب است بدانید در جزیره نونیوک، این افسانه برعکس بود. آنها معتقد بودند این ارواح گرازهای دریایی هستند که با جمجمه یک انسان فوتبال بازی میکنند.
ب) راهنمای مردگان و نورهای تابان
در بخشهایی از گرینلند و شرق کانادا، شفق قطبی به عنوان مسیری نورانی دیده میشد. آنها معتقد بودند که این نورها، ارواح زندگان هستند که راه را برای تازه درگذشتگان روشن میکنند تا آنها بتوانند مسیر سخت و تاریک رسیدن به دنیای دیگر را پیدا کنند.

ج) هشدار به کودکان: قدرت ربایش شفق
اینویتها، به ویژه در آلاسکا، از شفق قطبی برای تربیت و کنترل کودکان نیز استفاده میکردند. آنها افسانههای ترسناکی داشتند که بر اساس آن، اگر کودکی در شبهای شفق بیرون از خانه بماند، سوت بزند یا آواز بخواند، شفق قطبی پایین میآید و او را در میان پردههای نوری خود میپیچد و با خود به اعماق آسمان میبرد. والدین به کودکان هشدار میدادند که این نورها مانند چاقوهای تیزی هستند که میتوانند سر هر کسی را که به آنها بیاحترامی کند، از تن جدا کنند.
د) ارتباط متقابل: سوت زدن و دست زدن
برخلاف برخی اقوام که از شفق میترسیدند، برخی دیگر از اینویتها معتقد بودند که میتوانند با شفق قطبی ارتباط برقرار کنند. آنها معتقد بودند که با سوت زدن میتوانند شفق را به خود نزدیک کنند تا بهتر آن را تماشا کنند. همچنین معتقد بودند که با دست زدن میتوانند آن را بترسانند تا از آنها فاصله بگیرد و به ارتفاعات بالاتر برود.
شفق استرالیس: رقص آتش در نیمکره جنوبی
در حالی که بیشتر مردم جهان با شفق قطبی شمال آشنا هستند، جالب است بدانید که ساکنان نیمکره جنوبی نیز هزاران سال است که با شفق استرالیس زندگی میکنند. به دلیل ویژگیهای جغرافیایی، شفق در این مناطق اغلب به رنگ قرمز تابان دیده میشود که همین موضوع تأثیر عمیقی بر داستانهای بومیان گذاشته است.

الف) بومیان استرالیا: آتش در قلمرو ارواح
برای بومیان استرالیا، دیدن شفق قطبی یک واقعه نادر و معنوی بود. برخلاف قبایل شمالی که به رنگ سبز عادت داشتند، استرالیاییها اغلب نوری قرمز و آتشین در افق جنوبی میدیدند.
بسیاری از قبایل معتقد بودند که این نورها، شعلههای آتش عظیمی هستند که توسط ارواح در دنیای مردگان روشن شدهاند. آنها فکر میکردند که مردگان با روشن کردن این آتشها سعی دارند با زندگان ارتباط برقرار کنند یا مراسمی آیینی را در آسمان جشن بگیرند.
برخی قبایل در جنوب استرالیا نیز رنگ قرمز شفق را نشانهای از خشم خدایان یا وقوع یک حادثه خونین در آینده میدانستند. آنها معتقد بودند که این نورها زمانی ظاهر میشوند که کسی قوانین مقدس قبیله را شکسته باشد.
ب) مائوریهای نیوزیلند: آتش امید
مائوریها نگاهی مثبتتر و حماسیتر به این پدیده داشتند. آنها شفق را “Tahu-nui-a-rangi” مینامیدند که به معنای «آتش عظیم آسمان» است.
در اساطیر مائوری، گفته میشود که اجداد آنها با قایقهای بزرگ در اقیانوسها سفر میکردند. بر اساس یکی از افسانهها، وقتی گروهی از کاشفان به سمت جنوب و آبهای منجمد رفتند، در میان یخها گرفتار شدند. آنها آتشی بزرگ روشن کردند تا نور آن به آسمان برود و به بستگانشان در نیوزیلند خبر دهد که آنها هنوز زندهاند. از آن زمان، شفق نشانی از پیوند میان خانواده و نمادی از امید تلقی میشود.
ج) بومیان جزایر آندامان: ارواح ماهیگیر
در مناطق استواییتر که شفق به ندرت دیده میشود، اهالی جزایر آندامان معتقد بودند که خدایان با مشعلهای بزرگ به ماهیگیری در دریای آسمان رفتهاند و آنچه ما میبینیم، بازتاب مشعلهای آنها بر روی ابرهاست.

شفق قطبی در فرهنگهای دورتر: از اژدهایان شرق تا فال بد در غرب
برخلاف اقوام قطبنشین که با شفق انس داشتند، برای مردمان چین یا اروپای قرون وسطی، ظاهر شدن نورهای رنگی در آسمان شب به معنای برهم خوردن نظم جهان بود.
الف) چین باستان: نبرد اژدهایان در آسمان
در اساطیر چینی، اژدها نماد قدرت و الوهیت است. یکی از قدیمیترین توصیفات شفق قطبی در متون چینی مربوط به حدود دو هزار سال پیش است.
در آن زمان چینیها معتقد بودند که شفق قطبی، نبرد میان اژدهایان خیر و شر در آسمان است. نفسهای آتشین این اژدها که به شکل شعلههای سبز و قرمز دیده میشد، پهنه شب را پر میکرد. همچنین در برخی متون آمده است که ظهور نورهای درخشان در آسمان شب، نشانه تولد یک قهرمان بزرگ یا امپراتوری قدرتمند در آینده نزدیک است.
ب) ژاپن: نشانه عشق و باروری
در فرهنگ ژاپن، برخلاف بسیاری از فرهنگها که از شفق میترسیدند، این پدیده با مفاهیم لطیفتری گره خورده بود.
باوری قدیمی وجود دارد که اگر فرزندی زیر نور شفق قطبی نطفهاش بسته شود، او در زندگی بسیار باهوش، خوششانس و زیبا خواهد بود. به همین دلیل، شفق قطبی در فرهنگ ژاپن نمادی از برکت و هدیهای از سوی آسمان است.
این فرهنگ هنوز هم در میان برخی از گردشگران ژاپنی محبوب است.
ج) اروپای قرون وسطی: باران خون و نشانه جنگ
در اروپای مرکزی (مانند فرانسه، آلمان و انگلستان)، شفقها معمولا در زمان طوفانهای خورشیدی بسیار شدید دیده میشدند و به دلیل ویژگیهای جوی، اغلب به رنگ قرمز تیره بودند.
مردم قرون وسطی که این نورهای قرمز را میدیدند، تصور میکردند آسمان با خون پوشیده شده است. آنها این پدیده را نشانهای از خشم خداوند، وقوع قحطی، شیوع طاعون یا آغاز یک جنگ خونین میدانستند. گفته میشود که در سالهای منتهی به انقلاب فرانسه، شفقهای سرخرنگی در آسمان پاریس دیده شد که بسیاری از مردم آن را پیشگویی حمام خونی دانستند که قرار بود شهر را فرا بگیرد.

د) بومیان آمریکا (قبایل دور از قطب)
برخی قبایل بومی آمریکا که در مناطق جنوبیتر زندگی میکردند، شفق را به عنوان «اجاقهای بزرگ خورشیدی» میدیدند که توسط غولهای شمالی روشن شده تا دیگهای بزرگ غذای خود را روی آنها بپزند.
نتیجهگیری؛ زبانی مشترک در پهنه آسمان
مرور داستانهای شفق قطبی در فرهنگهای مختلف نشان میدهد که انسانها، فرسنگها دور از یکدیگر و در زمانهایی متفاوت، همگی در برابر عظمت آسمان به یک اندازه کوچک و به یک اندازه کنجکاو بودهاند.
فرقی نمیکند که شفق قطبی را دم یک روباه آتشین بدانیم یا زره درخشان والکریها و یا برخورد پروتونهای خورشیدی با لایههای جو. حقیقت ثابت این است که این پدیده، یکی از زیباترین پیوندهای میان زمین و کیهان است. شفق قطبی به ما یادآوری میکند که دنیای ما، فراتر از دیوارهای سنگی خانههایمان، سرشار از جادو، نور و رازهایی است که هنوز هم ارزش تفکر را دارند.



